اینجا بدون تو

همه چیز در چشم بر هم زدنی اتفاق افتاد، شرایط مساعد نبود اما فکر چنین روزی را نمی کردم. حداقل به این زودی ها فکر نمی کردم اتفاق بی افتد.

از آن روز کذایی چند هفته است که گذشته است و من هنوز باور نمی کنم، باور نمی کنم که دیگر تویی که با آن حال از درب این ساختمان رفتی، برنگردی. تو انفدر ها بی وجدان نیستی که غم چشم ها ی ما را ببینی و تاب بیاروری و نیایی..

از تمام کوچه و خیابان ها ی منتهی به بیمارستان ها نفرت دارم. از میدان تجریش دیگر نخواهم گذشت، از همه پرستاران شیفت شب روزی انتقام نفس های بی جان تو را خواهم گرفت..

 

تهران به وقت نیمه شب

اسلحه اش را گذاشته بود روی شقیقه ی راستم، دوست داشت برایش زجه بزنم تا شاید رحمش بیاید به حالم، دوست داشت التماسش را بکنم و دست و پایش را ببوسم. اما من هیچ وقت چنین کاری نمی کردم، حتی آن موقع ها که دیوانه وار دوستش داشتم. چه برسد به حالا..

همینطور که اسلحه اش را به شقیقه ی راستم فشار می داد بلند بلند فریاد می کشید؛ من هم فقط لبخند می زدم و نگاهش نمی کردم. فکر می کنم بیشتر لجش گرفت، چون بعدش فقط مدام فوحش میداد و من را مسبب تمام گرفتاری هایش میدانست. نمی دانم، شاید.. شاید نباید آنقدر دوستش می داشتم.

در تمام طول این مدت ۴۵ دقیقه، من فقط داشتم به صدایش گوش می دادم، کاری به کلماتی که می گفت نداشتم. من روزی عاشق این صدا بودم.

چیزی در سرم چرخید، تمام حواسم داشت از شقیقه راستم بیرون می رفت.

 

چطور من چشم هایت را فراموش کردم؟

می ترسم، از روزی که بیاید و من مدیون تو باشم. وقتی به این فکر می کنم که می خواهم روزی در برابر چشمان تو زبان باز کنم و اراجیفی ببافم برای نالایقی ام، شرمم می آید. اصلاً ای کاش مرا به جهنم بیاندازی، هزار بار لعن کنی، اما.. با آن چشمهای منتظرت نگاهم نکنی. نمیدانی؛ آن چشم ها دیوانه می کند، به آتش می کشد، می سوزاند. کاش اینطور مرا مجازاتم نکنی..

 

خشکسالی در ۹ دقیقه

نزدیک غروب است و دارم آخرین یادداشت های نمایشنامه را تنظیم می کنم. خیلی جاهایش را باید ویرایش کنم، همان جاهایی که دوستش داشتم و حالا باید نباشد..

همیشه همینطور است؛ چیزهایی که دوست داری را باید بگذاری و بروی! لعنت به تمام قانون هایی که برایشان دوست داشتن مهم نیست. لعنت به تو (!) خیلی دلم می خواست برگه ها را در سینک ظرفشویی به آتش بکشم. حداقل اینطور همه اشان را بی کم و کاست و برای همیشه در خاطره ی این خانه، این هوا ذخیره می کردم.

دیدن آسمان در این حوالی غروب آدم را می اندازد وسط برزخ، برزخی که منتهی می شود به یک جهنم تاریک.